تبليغاتX
مسافر شب


مسافر شب

 

شروع شعر زندگی، تبسم همیشگی

خاتون روزای قشنگ، پشت و پتاه بچه گی

مادر مهربون من، ای که همه مقدسی

میون دلواپسیا، تنها به دادم می رسی

مظهر خوبی و صفا، الهه ی سادگیا

دستای مهربون تو، باعث دلدادگیا

فرشته ی خوب خدا، جون و تنم واست فدا

بین همه ترانه ها، تنها تو هستی هم صدا

صورتیه خیال من، آبی ترین آب پاشیام

سپیدي آسمونا، ماهِ توی نقاشیام

مرهم روزای تبم، لالائي روز و شبم

ببخش اگه خسته شدی، شرمندگی بسته لبم

تحفه ی ناقابلی بود، پیشکش قلب بی ریات

الهی زنده باشی من، عصای دست پیریات

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:43 توسط محمد| |

 

پیچک شعر مرا بر پای خود پیچید و بعد
یاس های وحشی احساس را بوئید و بعد

لایه لایه مرهمی بر تلخ کامی ها شدو
شور عشقی بر دل زخمی ِ من پاشید و بعد

دست دل رو شد سکوت سرد من در هم شکست
عشق را از حالت چشمان من فهمید و بعد

تا غرورم ذوب شد در گرمی آغوش او
چشمه چشمه زمزم وابستگی جوشید و بعد

تا رها کردم دلم را در زلال کوثرش
سادگی های مرا دیوانگی نامید و بعد

بر بلور اشک هایم طیفی از صد درد شد
می شکستم بغض را وقتی نمی تابید و بعد

دوره گرد خاطراتش می شدم در هر غروب
با نوای سخت محزونی که می لرزید و بعد

گم شدم در سایه های مانده بر دیوار شب
بر تمام بی قراری های من خندید و بعد

او مسافر شد که من باشم غریب شهر عشق
با یقین لبهای تردید مرا بوسید و بعد

در ردیف شعرهای محتضر بعدی نماند
آخر این بیت از غزل های مرا نشنید و ...رفت

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:39 توسط محمد| |

 

دلت را بتکان...

غصه هایت که ریخت،تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان...

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین،بگذار همانجا بماند

فقط از لابه لای اشتباهایت،یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلــــــت

دلت را محکم تر اگه بتکانی،تمام کینه هایت هم میریزد

و تمام آن غمهای بزرگ،و همه حسرتها و آرزوهایت

باز هم محکم تر از قبل بتکان...

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد

حالا آرامتر،آرامتر بتکان،تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین،چه تفاوت میکند؟

خاطره،خاطره است،باید باشد،باید بماند

همه چیز ریخت از دلت،همه چیز افتاد

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه،

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"

خونه تکانی دلت مبارک...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 8:0 توسط محمد| |

 

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره،زوری خودت رو جا نکن

آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا میذارن

دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد،تو یک نگاه دزدکی

آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن

ستاره ها لحظه ها رو،با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن

عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون میکنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!

مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن
دروغه که تا آخرش،همدل و هم قسم میشن

رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن
عادت دارن به بد دلی،نمی تونن خوب بمونن

قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن
روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 9:55 توسط محمد| |

 

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون کم نمیزاشتم چیزی رو

ببخش که یادم نمیره اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

نه نمیخوام گریه کنی,برای من اشکی نریز

لیاقت چشمای تو, نگاه پاک من نبود

ببین چی ساختی از منه,مغرور,عاشق,حسود

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:32 توسط محمد| |

 

تصویر نیامدنت ابدیست در چشمانم

حتی سایه نگاهت هم

فراتر از سراب هایم دیده نمی شود

در آغوش می کشم

خلسه غبار گرفته چشمانت را

دستهایم را

با تمام یخ بستگی و لرزیدن هایش

به تو می سپارم

می آیی تعبیر فالم باشی

در این روزهایی که

آرام تر از همیشه در قلبم می تپی...؟ 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 23:33 توسط محمد| |

 

حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست

شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم

توی رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود

کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم

توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم

اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم

توو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم

قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من

سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من

چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم

دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 12:33 توسط محمد| |

 

کلافه شد خیال من از این همه رنگ و ریا

برو دیگه که خط زدم اسمتو با خط سیاه

دلم میسوزه واسه ی دلی که دادمش به تو

پس میگیرم حتی به زور از جلوی چشام برو

مدیون تو نیستمو من نذاشتم جا واسه گله

مدیون من هستی بدون تا عمر داری یه عالمه

دنبال چی هستی هنوز رویاهامو دادی به باد

نمونده چیزی که دلت از جون من اونو بخواد

شاید نفهمیدی که من بی تو نمیمیرم عزیز

دوباره اشک تمساتو جلو چشای من نریز

دست از دروغ بردار دیگه تو لحظه های آخری

بهتره که واسه یه بار مردونه از اینجا بری

برو خیال کن که یه روز اصلا ندیدیم ما همو

حتی نمیگم به کسی که تو شکستی دلمو

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:20 توسط محمد| |


Design By : Mahsun Seven