مسافر شب
شروع شعر زندگی، تبسم همیشگی خاتون روزای قشنگ، پشت و پتاه بچه گی مادر مهربون من، ای که همه مقدسی میون دلواپسیا، تنها به دادم می رسی مظهر خوبی و صفا، الهه ی سادگیا دستای مهربون تو، باعث دلدادگیا فرشته ی خوب خدا، جون و تنم واست فدا بین همه ترانه ها، تنها تو هستی هم صدا صورتیه خیال من، آبی ترین آب پاشیام سپیدي آسمونا، ماهِ توی نقاشیام مرهم روزای تبم، لالائي روز و شبم ببخش اگه خسته شدی، شرمندگی بسته لبم تحفه ی ناقابلی بود، پیشکش قلب بی ریات الهی زنده باشی من، عصای دست پیریات پیچک شعر مرا بر پای خود پیچید و بعد لایه لایه مرهمی بر تلخ کامی ها شدو دست دل رو شد سکوت سرد من در هم شکست تا غرورم ذوب شد در گرمی آغوش او تا رها کردم دلم را در زلال کوثرش بر بلور اشک هایم طیفی از صد درد شد دوره گرد خاطراتش می شدم در هر غروب گم شدم در سایه های مانده بر دیوار شب او مسافر شد که من باشم غریب شهر عشق در ردیف شعرهای محتضر بعدی نماند دلت را بتکان... غصه هایت که ریخت،تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان... اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین،بگذار همانجا بماند فقط از لابه لای اشتباهایت،یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلــــــت دلت را محکم تر اگه بتکانی،تمام کینه هایت هم میریزد و تمام آن غمهای بزرگ،و همه حسرتها و آرزوهایت باز هم محکم تر از قبل بتکان... تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد حالا آرامتر،آرامتر بتکان،تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین،چه تفاوت میکند؟ خاطره،خاطره است،باید باشد،باید بماند همه چیز ریخت از دلت،همه چیز افتاد و حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه، یک قاب تجربه و مشتی خاطره مشتی خاطره و یک "او" خونه تکانی دلت مبارک... روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن ستاره ها لحظه ها رو،با تنهایی رنگ میزنن عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون میکنن مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمیزاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمیره اون روزای پاییزی رو لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز نه نمیخوام گریه کنی,برای من اشکی نریز لیاقت چشمای تو, نگاه پاک من نبود ببین چی ساختی از منه,مغرور,عاشق,حسود تصویر نیامدنت ابدیست در چشمانم حتی سایه نگاهت هم فراتر از سراب هایم دیده نمی شود در آغوش می کشم خلسه غبار گرفته چشمانت را دستهایم را با تمام یخ بستگی و لرزیدن هایش به تو می سپارم می آیی تعبیر فالم باشی در این روزهایی که آرام تر از همیشه در قلبم می تپی...؟ حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم توو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم کلافه شد خیال من از این همه رنگ و ریا برو دیگه که خط زدم اسمتو با خط سیاه دلم میسوزه واسه ی دلی که دادمش به تو پس میگیرم حتی به زور از جلوی چشام برو مدیون تو نیستمو من نذاشتم جا واسه گله مدیون من هستی بدون تا عمر داری یه عالمه دنبال چی هستی هنوز رویاهامو دادی به باد نمونده چیزی که دلت از جون من اونو بخواد شاید نفهمیدی که من بی تو نمیمیرم عزیز دوباره اشک تمساتو جلو چشای من نریز دست از دروغ بردار دیگه تو لحظه های آخری بهتره که واسه یه بار مردونه از اینجا بری برو خیال کن که یه روز اصلا ندیدیم ما همو حتی نمیگم به کسی که تو شکستی دلمو
یاس های وحشی احساس را بوئید و بعد
شور عشقی بر دل زخمی ِ من پاشید و بعد
عشق را از حالت چشمان من فهمید و بعد
چشمه چشمه زمزم وابستگی جوشید و بعد
سادگی های مرا دیوانگی نامید و بعد
می شکستم بغض را وقتی نمی تابید و بعد
با نوای سخت محزونی که می لرزید و بعد
بر تمام بی قراری های من خندید و بعد
با یقین لبهای تردید مرا بوسید و بعد
آخر این بیت از غزل های مرا نشنید و ...رفت
از در نشد از پنجره،زوری خودت رو جا نکن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا میذارن
عشقاشونم خلاصه شد،تو یک نگاه دزدکی
دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن
به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!
دروغه که تا آخرش،همدل و هم قسم میشن
عادت دارن به بد دلی،نمی تونن خوب بمونن
روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن
ادامه مطلب
| Design By : Mahsun Seven |
