|
عاشقانه
|
|
|
|
||||
|
م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل ::: یک سفر عاشقانه ::: چون فردا بمیرم به درختان بگو که چقدر دوستت می داشتم به باد که در شاخه های درختان می خزند و به شاخه هایی که فرو می ریزند بگو که چقدر دوستت می داشتم به کودکان معصوم بگو که چقدر دوستت می داشتم به چشمان جانوران بگو و بگو که چقدر دوستت می داشتم به خانه ی ساخته از سنگ و آجر بگو که چقدر دوستت می داشتم اما به مردان بگو که چقدر دوستت ی داشتم زیرا که اینان هرگز سخنانت را باور نخواهند داشت آری اینان هرگز باور نخواهند داشت که مردی زنی را این چنین که من دوستت می داشتم ، دوستت بدارد ... م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل تو سرنوشت منی ! در من برگهای وسوسه با باد می چرخند در من صدائی می شکند سقوطی می افتد و آبهای عشق در قلبم لخته می شوند تو چون سر نوشت عریان و تلخ بسویم میائی و بی تردید دچار وسوسه ام میسازی که مهربانیت چون آواری رهائی از هر سوی را برایم غیر ممکن می سازد **** باید برگردی باید عطش های مرده را در خواب هایت تکرار کنی آه ، من از پرواز پر هستم بالهایی در من میزنند عشق غیر عادی است وقتی که بهار ها مثل همیشه دردناک و عادی هستند عشق هنوز حادثه ای غیر عادی است آه ، من حتی فرصت نکرده ام پرده های خاکی کنجکاو را فرو بکشم **** کسی که در مهتابی دوستم می داشت قلبش را گم کرد من زخمی شدم و هجوم عاطفه نجاتم داد عشق پیدایم خواهم آه ، با کدام چشم نگاهم می کردی که هجوم سرخ شرم مرا تماشایی میکرد **** پنداشتم کسی بسویم خواهد آمد پنداشتم که تو رگهای خواب مرا بانگاه پاره خاهی کرد آه ، مرگ چه سنگین میاید وقتیکه قلبم هیجان روزنامه ای عشق را تاب نمی آورد **** نگاهم کن نگاهم کن من زخمی هستم و تو هنوز با مهربانیت ضربه میزنی ... م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل LM م ل
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:10 توسط مصطفی مرادی عاشق تنها
|
|
|||||
|
|||||